تنها دویدن

یادداشت های یک جوان بیست و اندی ساله

تنها دویدن

یادداشت های یک جوان بیست و اندی ساله

درباره بلاگ

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
...
«حضرت مولانا»

بایگانی
آخرین مطالب

یا حق

*سرآغاز روزمره ها: 30 مهر 1397



30 مهر 

ولی جداً گاهی فکر میکنم اگر بعضی از افرادی رو که تو اینستاگرام دنبال میکنم، تو دنیای واقعی نمیشناختم، چقدر به نظرم فرهیخته می اومدن!


1 آبان

من یه مشکلی دارم، هر وقت-اینکه میگم هر وقت یعنی واقعاً همیشه- میخوام اصطلاحاً قیافه ای به خودم بگیرم(حتی تو دلم)، همون موقع یه اتفاقی میفته که ضایع بشم! 

مثلا تو دوره ی دانشجوییم یه بار که پدر و مادرم اومده بودن بهم سر بزنن با ذوق یه فیلم از یکی از کارهایی که به اتفاق بچه ها داشتیم تو آتلیه انجام میدادیم نشون مامانم دادم. مادرم کاتر رو که دست دوستم دیدن با چهره ی نگران گفتن: «مواظب باشین با این وسایل کار میکنین یه وقت دستتون رو نبرین.» بعد من پوزخند زدم و یه قیافه ی حرفه ای به خودم گرفتم که «ای بابا مادر جان، ما دیگه حرفه ای شدیم. دستمونه همیشه!» فرداش یه جوری دستمو با کاتر بریدم که از ترس بخیه اصلا درمانگاه نرفتم و تا 3 هفته هم دستم تو پانسمان بود!

یه بارم تو همون دوره ی دانشجویی، زمانی که تو یه کارگاه سر یه پروژه ای کار میکردیم، با یه چهره ی خیلی جدی در حالی که تو دلم هم از قرارگیری در این موقعیت داشتم کیف میکردم، کلی نشستم همکارم رو نصیحت کردم که: «شما میگین کارمون پیش نمیره و عقبه و... خب معلومه اینطوری کار عقب میمونه؛ اگر میخواین پیش بره باید حداقل از 8 صبح به اتفاق زیرگروه هاتون اینجا باشین، من به خاطر خودتون میگم و...» چشمتون روز بد نبینه! دقیقا فرداش خودم خواب موندم و 9 رسیدم. و البته بماند که اون روز استادمون هم اومده بود سر بزنه و چه آبروریزی ای شد!

 یا مثلا هفته ی پیش یکی از همکارام رو زمان تحویل یه کاری دوبار تاکید کرد، من -که مدت طولانی ای بود از این رفتارا نداشتم و حواسم به پیامدهاش نبود- سریع یه ژستی گرفتم و البته با لحن شوخی گفتم: «شاید گاهی تو زمانبندی اشتباه کنم و بی نظم بشم ولی دیگه عمداً که کارو عقب نمیندازم!» بعد اون بنده خدا برای اینکه یه وقت ناراحت نشده باشم سریع جمعش کرد که:«نه شما که... من یکم وسواس فکری پیدا کردم...» بعد از پایان مکالمه مون تا رفتم کارو ادامه بدم برق خونمون قطع شد! گفتم میخوابم صبح زودتر بیدار میشم. هیچی دیگه، صبح صدای آلارم گوشیم رو نشنیدم و خواب موندم، طوری که 15 دقیقه مونده به ساعتی که قرار بود کارو تحویل بدیم بیدار شدم!

یه دفعه هم چند سال پیش با این حس که من الان چقدر کدبانوام و... داوطلبانه رفتم برای خانواده و مهمونمون که با هم و تازه از راه رسیده بودن-در نبود مادرم- خیلی حرفه ای عصرونه آماده کنم و خیلی جدی هم در جواب اینکه کمک نمیخوای، با یک لبخند خاص گفتم: «نه بابا؛ کاری نیست؛ نیازی به کمک نیست.» ...دستمو بریدم! دیدم ضایع میشم با چسب زخم برم فکر میکنن دست و پا چلفتی ام. به هزار بدبختی خون ریزیشو بند آوردم، بعد چسب رو برداشتم و رفتم پیششون!

...

خلاصه اینکه سوژه ی «کلید اسرار»ی ام برای خودم! میتونم یه کتاب بنویسم از تجربیات شخصیم اسمشو بذارم: «اثرات منفی قیافه گرفتن و داشتن نیت ناخالص در روند و نتیجه ی کارها»!

اصلا یکی از دغدغه هام این  شده که بدونم این همه آدم تو جامعه که کلی ادا و ادعا و ژست الکی دارن، چجوری راست راست راه میرن و اتفاقا کاراشونم خوب پیش میره! واقعا چجوی؟!


12 آبان

یه توئیتی میخوندم با این مضمون که: «حتی اگر برگرده هم دیگه نمیخوامش، چون عاشق آدمی بودم که قرار نبود بره.»

فکر میکنم اینو یه جور دیگه هم میشه گفت. یه وقتایی آدمایی که برات عزیزن و ازشون انتظار نداری یه بی عدالتی ای در حقت می کنن. تو هی به روشون نمیاری و مراعات می کنی و صبر میکنی... وقتی میبینی نمیشه، شروع می کنی به گلایه کردن و درمیون گذاشتن این دلخوری. حالا مشکل اینجاست که از این به بعد اگر امکانی که ازت دریغ شده رو بهت بدن-حتی اگر نیازی که بهش داشتی برطرف نشده باشه- باز هم برات دلخواه نیست و حتی اگر قبولش هم بکنی، دلت باهاش خوش نیست. چون زمانی می تونست ارزشمند باشه که بدون تذکر تو دست به کار می شدن و نشون می دادن که حواسشون بهت هست. 


29 آبان

فکر می کنم کلمات «درد و درمون» رو به غیر از معشوق، برای توصیف خود عشق هم میشه به کار برد. وقتی عاشق باشی یه دردی داری و وقتی هیچ عشقی نباشه تو زندگیت یه درد دیگه. کلا انگار همیشه آدمیزاد یه دلیلی داره برای اینکه به جون زندگی غر بزنه...


9 آذر

من نمیدونم چرا خیلی کابوس می بینم. کلا یا خواب نمی بینم یا کابوس می بینم. متاسفانه خیلی هم پیگیری نکردم ببینم علتش دقیقا چیه.

دیشب قبل از خواب کلی خودم رو تحویل گرفتم و گل گاو زبون دم کردم برای خودم که مثلا بهتر بخوابم. هیچی دیگه خواب دیدم سر خیابون خودمون دو تا گوریل افتادن دنبالم و بهم حمله کردن! حالا بماند که شکل و ابعادشون گوریلِ گوریل هم نبود. خلاصه یه حیوانی بودن نزدیک به گوریل...

روزش بخشی هایی از یکی از برنامه های خندوانه رو دیده بودم که توش امیر علی اکبری(رزمی کار) مهمون برنامه بود و یکی از مبارزه هاش رو هم نشون دادن. از طرف دیگه یکی از دوستام پیام داده بود که با دوستای قدیمی بریم بیرون، تو ذهنم بود تاکید کنم به یکی از بچه های دوره ی راهنمایی هم که دوست داشت دور هم جمع شیم خبر بدن.

حالا تو خوابم وقتی رسیدم سر خیابون دیدم همون دوست دوران راهنماییم داره مدل امیر علی اکبری گوریل ها رو میزنه! همه ی اینا به کنار، من اون وسط خیلی شیک داشتم به این فکر میکردم الان با کجا باید تماس بگیرم بگم دو تا گوریل باهامون درگیر شدن؟ پلیس 110؟ آتش نشانی؟ اورژانس اجتماعی؟!!

ولی جدا من به اون عطاره مشکوکم؛ چی میریزن تو این گل گاو زبونا؟!

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.