تنها دویدن

یادداشت های یک جوان بیست و اندی ساله

تنها دویدن

یادداشت های یک جوان بیست و اندی ساله

درباره بلاگ

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
...
«حضرت مولانا»

بایگانی
آخرین مطالب
۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۰

آرشیو خاطرات

من خیلی اهل عکس گرفتن از خودم نیستم. از آن آدم هایی که هر جایی می روند و در هر موقعیتی، بیشتر زمانشان را به پیدا کردن زاویه ی مناسب با فضا و عکس گرفتن از خودشان صرف می کنند. ابداً قصد ندارم بگویم کار بدی است، من اهلش نیستم. لذت نمیبرم از این کار. راستش هیچ وقت هم خیلی برایم جالب نبوده که بگردم و ریشه های عدم تمایلم به آن را پیدا کنم.

اما در دوره ی دانشجویی سرگرمی جالبی برای خودم ساخته بودم و آن هم عکسبرداری و فیلمبرداری و حتی گاهی مصاحبه با همکلاسی هایم در موقعیت های خاص بود! آنقدر که بچه ها از همان ترم اول این مساله را پذیرفتند و به گزارش های من عادت کردند و کم کم برایشان جالب هم شد. مثل یک گزارشگر یا مستندساز شده بودم، با ذوق عجیبی به سراغ شکار لحظه های ناب میرفتم! نه اینکه مثل این افرادی که در خیابان از صحنه های تصادف و دعوا فیلم و عکس میگیرند و منتشرش می کنند-که چقدر روی اعصابند این جماعت- همیشه صرفاً دنبال سوژه، ولو سوژه ی بد با صاحب سوژه ی ناراضی باشم برای فیلمبرداری! هدف بیشتر ثبت خاطرات جالب بود و به خصوص شکستن جو سنگین، خسته و ناراحت روزهای تحویل پروژه! این که چهره ی خواب آلوده و رنگ پریده ی بچه ها با دیدن دوربین من ناخودآگاه میخندید و وادار می شدند به شوخی کردن و سر ذوق می آمدند حس جالبی داشت. از طرفی همیشه خوشحال بودیم از اینکه در سال های بعد از این دوره، چقدر خاطره ی ثبت شده داریم از روزهای دانشگاه. عامل مهم دیگری هم که باعث می شد این کار برایم جذاب باشد، علاقه ی همیشگی ام به ساخت فیلم مستند بود.

هر وقت دست به دوربین میبردم، از شوقش همان روز و به محض رسیدن به خوابگاه شروع میکردم به دیدن فیلم ها و حتی در روزهای تعطیلات، هر وقت خسته یا بی حوصله می شدم فیلم ها را بازبینی میکردم برای رفع دلتنگی! لحظه به لحظه ی فیلم ها را حفظ بودم از بس دیده بودم؛ با این حال هر وقت میدیدمشان باز هم برایم تازگی داشتند.

ناگفته نماند بعضی خاطرات را هم به تشخیص خودم عمداً ثبت نمیکردم! حس میکردم همینطور که در حافظه مان بمانند و سند و مدرکی از آن ها باقی نماند جذاب ترند!

فیلم های جالب را هم به بچه ها نشان نمی دادم تا بکر بمانند! در واقع تصور اینکه اگر روزی آن ها را در قالب یک فیلم منسجم ببینند، چقدر شگفت زده خواهند شد نمی گذاشت! بماند که هنگام جشن فارغ التحصیلی هم عواملی مانند کیفیت پایین صدا و تصویر بعضی از فیلم ها برای پخش در آمفی تئاتر و زمان ناکافی بنده برای تدوین، باعث شد کلیپ نهایی آنطور که دلم میخواست نشود. اما همان کلیپ کوتاه هم خاطره انگیز بود و بازخوردهای خوبی داشت. (این هم بماند که در نتیجه همکلاسی هایم بسیاری از این فیلم ها هنوز هم ندیده اند!)

دوره ی کارشناسی تمام شد و من ماندم و بخش زیادی از حجم لپ تاپم که با این فیلم ها اشغال شده است. اما نکته ی عجیب اینجاست که دقیقاً از فردای روز جشن فارغ التحصیلی تا به امروز(به مدت 2 سال) حتی یک بار هم نشده دلم بخواهد بروم سراغ این فیلم ها! برای خودم هم باورناپذیر است که چرا کوچکترین رغبتی برای این کار ندارم! از طرفی دلم هم نمی آید حذفشان کنم؛ بلکه روزی نظرم برگشت.

حالا که تقریبا 6 سال از اولین روزی که دوربین ثبت خاطراتم را به دست گرفتم میگذرد، میفهمم هیچ جوری و با هیچ ابزاری نمی شود خاطرات یک دوره از زندگی را سنجاق کنی به دوره های بعدی و با خودت ببری شان؛ دلیلی هم ندارد. وقتی دوره ای از زندگی تمام شد، دیگر تمام شده. همه چیز آن دوره، همه ی آدم ها و لحظه هایش، مثل عکس های چاپ شده در آلبوم های قدیمی، یک جایی از ذهنمان میروند زیر کاور و برای همیشه ثابت می مانند.

 



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۷
رها

نظرات  (۱)

چقدر خوب بود:/
خیلی خوب توضیح می‌دی کلا:/
ناراحت شدم:/
:دی
پاسخ:
ارادتمندیم :)
شما خوب میخونی ؛)
زندگیه دیگه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی