تنها دویدن

من همسفر مرکب پی کرده‌ی خویشم... #اخوان_ثالث

تنها دویدن

من همسفر مرکب پی کرده‌ی خویشم... #اخوان_ثالث

تو مگو همه به جنگند و ز صـلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هــزاری تو چراغ خود برافـروز
که یکی چــراغ روشـن ز هـزار مرده بهـــتر
...

«حضرت مولانا»

جعبه رو باز کردم. برق یه جفت گوشواره نقره با نگین‌های فیروزه‌ای چشمم رو گرفت. هدیه مادرم بود. سعی کرده بود با انگشتر نقره و فیروزه‌ای که از مشهد خریده بودم هماهنگش کنه. خیلی دوستشون داشتم. تو این 10 سال بیشتر وقتا تو گوشم بودن. نگینشون اصل نبود. یکی- دو سال بعد از خریدش تو یه نمایشگاه صنایع دستی غرفه‌ای پیدا کردیم که سنگ طبیعی می‌فروخت. به اصرار مادرم رفتیم و سنگای گوشواره‌ها رو عوض کردیم. زیبایی‌شون دو برابر شد!

پارسال که با دوستم رفته بودم مشهد، هر جایی که می‌شد رو گشتم تا براش گردنبند بخرم و یه نیم‌ست درخور بسازم! بالاخره پیداش کردم. نه که فکر کنین همینجوری به چشمم بخوره‌ها. وایستادم بالاسر طرف تا برام بسازه! مناسب‌ترین و خوش‌ترکیب‌ترین سنگ رو براش انتخاب کردم. خود گوشواره‌ها رو هم دادم بشورن و برق بندازن.

چند روز پیش تو یه فضایی -که بخشی از محل زندگی منه و قاعدتاً باید امن باشه- به طرز احمقانه‌ و بی‌سابقه‌ای از روی خستگی و حواس‌پرتی برای مدتی یه کیف کوچک رو جا گذاشتم. وقتی برگشتم نبود. داشتم به محتویات کیف و هزینه‌ای که باید برای دوباره خریدنشون-اونم تو این اوضاع مالیم- بپردازم فکر می‌کردم که یه تصویر ازش تو ذهنم پررنگ شد. گوشواره‌های نازنینم اونجا بودن! آخرین بار که از گوشم درشون آوردم برای اینکه گم نشن گذاشته بودمشون اونجا! پیگیری‌هام برای پیدا کردن کیف هیچ نتیجه‌ای نداشت و حاضر نشدن دوربین‌ها رو چک کنن. باورم نمی‌شه به همین سادگی از دستشون دادم و چیزی که ناراحتم می‌کنه، اینه که مطمئناً اون گوشواره‌ها برای کسی که الان دارتشون ارزش چندانی ندارن.

اومدم سه‌تار بزنم که شاید کمی حالم بهتر بشه. دیدم ناخن شکسته‌م هنوز اونقدر بلند نشده و باید از مضراب کمک بگیرم. بعد یادم اومد مضرابم هم تو اون کیفه بود!

خلاصه اینکه با توجه به اتفاقات ریز و درشتی که داره تو زندگیم می‌افته، احساس می‌کنم یکی از همین روزا فرشته‌ها در حالی که تندتند مشغول تایپ کردن بودن از خدا پرسیدن: «خب رئیس، برنامه‌تون برای سی سالگی این دختر چیه؟»

خدا هم یه مکثی کرد، یه تابی به سبیلش داد و گفت: «فعلا دونه‌دونه چیزهایی که دلبسته‌شون شده رو ازش بگیرین، تا ببینیم بعد چی پیش میاد.»

منتها از اونجایی که منم پرروتر از این حرفام باید –با چشمانی پر از اشک- عرض کنم که، باشه.

اصلاً

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

 

پی‌نوشت: دو روز از انتشار این مطلب می‌گذره. امشب کیفم پیدا شد. ممنونم خدای عزیز. روم کم شد!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۰۲ ، ۰۲:۰۹
رها

«- کجا هستی؟

+ توی باغ، خانم! دنبال پروانه‌ها می‌گردم.

- برو بیرون سراغ پروانه‌هایت! تو هیچ‌وقت چیزی نخواهی شد.

 

آنچه هنوز تلخ‌ترین پوزخند مرا برمی‌انگیزد «چیزی شدن» از دیدگاه آن‌هاست. آن‌ها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزی خود جای بدهند. آن‌ها که با اعداد کوچک به ما حمله می‌کنند. آن‌ها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رویاها می‌آیند...»

 

* از کتاب «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم.» اثر جناب نادر ابراهیمی. 

 

 

 

پ.ن مرتبط: سزای اعمال کسی که حواسش می‌رود پی پروانه‌ها و بستن کار پایان‌نامه‌اش را به تعویق می‌اندازد، فکر کردن به مدل شیرینی و شستن میوه شب قبل از جلسه دفاع- آن هم در شهر غریب- است! :/

 

پ.ن بی‌ربط: سال نو و ماه رمضان برای همگی مبارک باشد. :)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۱ ، ۰۲:۳۶
رها

بچه‌­ی لطیف‌الطبعی بودم. بند دلم نازک بود و از چیزهای زیادی می­‌ترسیدم. اما هیچ­‌وقت اینکه «از فلان چیز می‌­ترسم» را به زبان نمی­‌آوردم. احتمالاً فکر می‌­کردم این­طوری اطرافیان جدی‌­ام نمی‌­گیرند. گمان می‌کردم برای اینکه قاطی آدم بزرگ­‌ها باشم نباید بترسم. لااقل باید وانمود کنم به اینکه نمی‌­ترسم.

حدود 8 سالم که بود یک شب خواب دیدم دزدی به خانه­‌مان زده. کار به گروگان­گیری کشیده و دزد یا دزدها هفت­‌تیر را گذاشته‌­اند بیخ گلوی نامزد دایی من! گروگان را دوست داشتم و قلبم داشت توی دهانم می‌آمد که دزدها راهی جدید پیش پایمان گذاشتند... «یا این خانم را می­‌بریم و یا آن­‌ها را(اشاره به عروسک­‌های من)؛ خودتان انتخاب کنید!» همه­‌ی سرها به سمت من چرخید. لحظات نفس­گیری بود. از دست دادنشان برایم ترسناک بود. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به خاطر خراب نشدن زندگی دایی‌­ام فداکاری کردم و رضایت دادم عروسک­‌ها را ببرند. ولی عجب دقایق سخت و سنگینی بود. همه تحت تأثیر این وداع جانسوز قرار گرفته بودند. یکی­‌یکی­ عروسک‌­ها را بغل می‌­کردم و چنان اشکی می­‌ریختم که دل سنگ را آب می­‌کرد... پیش از اینکه وجدان دزدها به درد بیاید بیدار شدم. بالشم خیسِ خیس بود.

داشتم می­‌گفتم که از چیزهای زیادی می­‌ترسیدم و به روی خودم نمی‌­آوردم. با خودم می‌­گفتم: «همیشه که این‌طور نمی­‌ماند. یک روزی بزرگ می‌شوم و همه چیز درست می‌­شود.» بزرگ شدم. چند وقت دیگر 28 سالم تمام می‌شود. ولی ترس­‌هایم هم بیشتر و بزرگ­‌تر شده‌اند! اینجایش را نخوانده بودم.

چند وقتی است یک ترس دیگر هم اضافه شده. ترس از اینکه یک روزی از خودم شاکی باشم که: «آخر کجای این­ها ترس داشت که لحظاتی از زندگی‌­ات را به خاطرشان زهرمار کردی؟ عقل داری تو؟!». از طرفی اخیراً در تجربه­‌ی مواجهه با یکی از ترس­‌هایم به موضوعی توجه کردم. پیش از جراحی دندان عقل، در جواب چند تا از سوالات دکتر گفتم: «چون می­‌ترسم!». راستش از خودم خوشم نیامد. حس کردم به جبران انکارهای دوران کودکی، دیگر شور اقرار را در آورده‌­ام!

همه­‌ی این­ها منجر به نوشتن آنچه که در ادامه می­‌خوانید شده است. لیستی از عنوان همه‌ی موضوعاتی که باعث برانگیخته شدن احساس ترس در بنده می­‌شوند! البته هنوز تصمیم خاصی در موردشان نگرفته‌­ام، صرفاً می­‌خواستم یک بار همه­‌شان را در کنار هم بنویسم و اینطوری ببینمشان...

 

مرگ- از دست دادن عزیزانم- عزیزانم دیگر دوستم نداشته باشند.- همه‌ی حیوانات به‌جز اسب و جوجه‌ماشینی- مردهای چشم‌رنگی(روشن)- خون، زخم و جراحت- روزی زمین‌گیر بشوم و نیاز به مراقبت داشته باشم.- مطب دندان‌پزشکی- پزشک‌هایی که مشغول مداوایم هستند، دچار خطای پزشکی شوند.- صدای رعد و برق- ازدواج کنم و از ازدواجم پشیمان شوم.- ازدواج نکنم و پشیمان شوم.- بچه‌دار شوم و بچه‌ام سالم نباشد یا از دستش بدهم.- بچه‌دار شوم و زود بمیرم و بچه‌ام بی‌مادر شود.- کسی توی یک کوچه‌ی خلوت و تاریک پشت سرم راه برود.- ناخواسته به کسی آسیب بزنم.- پشت فرمان باشم و با یک عابر پیاده، موتوری یا دوچرخه‌سوار تصادف کنم.- دعوا، حتی در حد درگیری لفظی دو نفر در فضای مجازی- غریبه‌هایی که به آدم زل می‌زنند.- رد شدن از کنار پارکی که در آن گرفتاران اعتیاد مشغول کار باشند.- کسی توی خیابان یا فضاهای عمومی به هر نحوی مزاحمم شود.- این نیز نگذرد؛ به این معنا که اوضاع فعلی کشور و جهان تغییری نکند یا بدتر شود.- عمر و جوانی‌ام برود و به خاطر مسائل اقتصادی و کرونا و... نتوانم تجربه‌هایی که می‌خواهم را به دست بیاورم.

و...

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۳:۴۵
رها

تصور کنید یک روزی ایمیلی به دست آدم برسد و محتوایش این باشد که: «فلانی، تو در فلان ساعت از فلان روز خواهی مرد. می‌توانی نحوه‌ی پایان زندگی‌ات را انتخاب و اعلام کنی...»

من برایش می‌نویسم که دوست دارم در راستای کمک به مطالعات ناسا در زمینه‌ی ساخت شهرک‌های مسکونی در سیاره‌های دیگر، درون فضاپیمایی به سمت فضا پرتاب شوم. کره‌ی ماه مثلاً.

بعد از اینکه مأموریتم تمام شد و گزارشاتم را ارسال کردم، در آخرین لحظه موشک دچار نقص فنی شود و بوووم... در فضا پودر شوم. 

 

آن‌وقت اطرافیانم هر شب جمعه به آسمان نگاه کنند، برای شادی روانم فاتحه‌ای بخوانند و به سمت ماه فوت کنند. :)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۰۰ ، ۲۳:۵۷
رها

«این نیاز به ساختن، به آفرینش و ابداع بی‌شک تمایلی پرشور و انسانی است. اما دامنه‌اش تا کجاست؟ هنر، به طور مشخص هنر داستان‌نویسی، در این جهان که دنیای واقعی می‌نامندش چه هدفی را دنبال می‌کند؟ هیچ، تا آن‌جا که به نظر من می‌رسد. دست‌کم نه هدفی کاربردی. کتاب هرگز شکم کودک گرسنه‌ای را پر نمی‌کند و قادر نیست مانع از برخورد گلوله‌ی قاتلی بر بدن قربانی شود. در کشاکش جنگ کتاب مانع فرود آمدن بمب بر سر مردم بی‌گناه نیست. 

بعضی مایلند فکر کنند که درک عمیق هنری از ما آدم‌هایی نیکو، عادل، اخلاقی، حساس و دراک خواهد ساخت. شاید چنین چیزی در برخی موارد نادر و استثنایی واقعیت داشته باشد، اما یادمان نرود که هیتلر نیز زندگی‌اش را با هنر و کار هنری آغاز کرد. زمامداران جبار و دیکتاتورها و همچنین آدمکش‌ها در زندان رمان می‌خوانند. چه کسی می‌گوید این‌ها هم مثل بقیه از خواندن رمان لذت نمی‌برند؟ 

به کلام دیگر، هنر بی‌فایده است، دست‌کم وقتی برای مثال با لوله‌کشی، پزشکی و مهندسی راه‌آهن مقایسه‌اش کنیم. اما بی‌فایدگی مگر چیز بدی است؟ نداشتن کاربرد عملی به این معناست که کتاب و نقاشی و موسیقی صرفاً وقت تلف کردن است؟ بسیاری چنین فکر می‌کنند. اما به اعتقاد من ارزش هنر در همین بی‌فایدگی است و پرداختن به آن ما را از دیگر مخلوقات این سیاره متمایز می‌کند و معرف ما به عنوان موجودات انسانی است.

انجام کاری صرفاً برای لذت ناب و زیبایی آن. مجسم کنید چه‌قدر باید هنرمندی تلاش کند و به چه ساعات طولانی تمرین و انضباط شدید نیاز دارد تا از خود نقاش یا رقصنده‌ی مجربی بسازد. این همه رنج و کار سخت، فداکاری برای به‌دست آوردن چیزی که به‌غایت و شکوهمندانه... بی‌فایده است!»*

 

 

* بخشی از متن سخنرانی «پل آستر» در مراسم اعطای جایزه‌ی آستوریاس(بزرگ‌ترین جایزه‌ی ادبی اسپانیا) به او. 

برگرفته از کتاب «صدای سوم؛ گزیده‌ی داستان‌های نویسندگان نسل سوم آمریکا» اثر احمد اخوت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲ ۰۹ مهر ۰۰ ، ۰۲:۰۸
رها

توی اوج خستگی و حال بد، روی مرز -یا شاید حتی توی قلمروی- افسردگی، وقتی همه‌ی گزاره‌های امیدوارکننده برایم بی‌معنی شده بود، برادرزاده دوسال‌ونیمه‌ام بعد از مدت‌ها سروکله‌اش پیدا شد.

در یک لحظه، بدون هیچ دلیل و سابقه‌ای آمد توی اتاق، در آغوشم گرفت و بعد روبه‌رویم ایستاد و گفت: «عمه... دوس دالَم!» (که یعنی دوستت دارم!) و زبانم که همیشه به قربان صدقه‌اش رفتن می‌چرخید، این بار بند آمد! 

حالا هم قصد پرحرفی ندارم. 

فقط اینکه خدای عزیزم، می‌دانم کار خودت بود! مرا ببخش که فکر نمی‌کردم هنوز هم حواست به من باشد... 

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۲۵
رها

ما دانشجوهای معماری بخش اعظم دوره دانشجویی‌مان را در آتلیه‌های طراحی می‌گذرانیم. آتلیه‌های دانشکده‌ی دوران کارشناسی من، از کلاس‌های عادی وسیع‌تر بودند و سقف‌هایی بلند، میزهایی بزرگ و چهارپایه‌هایی چوبی و بدون تکیه گاه داشتند. به طور معمول کارهایمان را برای ارائه به اساتید، روی دیوارهای آتلیه می‌چسباندیم که بیشتر اوقات کفاف نمی‌داد و کار به راهروها هم می‌کشید. 

اما در آتلیه‌ها چه می‌گذشت؟ از صبح تا غروب سعی می‌کردیم فضاهایی را بسازیم که تا حد ممکن خلاقانه و بلندپروازانه باشند. ساعت‌ها در مورد خطوطی که کشیده بودیم، احجامی که ساخته بودیم، مطالعات و فکرهای پشتشان و علوم و هنرهای دیگر صحبت می‌کردیم. زمین و زمان را نقد می‌کردیم. می‌خواستیم برای همه‌ی مشکلات دنیا به سهم خودمان راه‌حل پیدا کنیم. در راستای تمرین طراحی، گاهی موضوع کارمان یک مجتمع مسکونی در تهران بود، گاهی بیمارستانی در شمال و یا موزه‌ای در شیراز. فرقی نمی‌کرد. به زعم خودمان، رسالت ما این بود  که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم و جهانی که از خود باقی می‌گذاریم را به جایی مطلوب‌تر برای زیستن تبدیل کنیم...

 

سال آخر، وقتی دیگر درس و کلاسی باقی نمانده بود و گه‌گداری به خاطر پایان‌نامه به دانشکده رفت‌و‌آمد می‌کردم، متوجه تغییری در دیوارهای راهروها شدم. میانه‌ی دیوار با موکتی صورتی که در طول همه‌ی آتلیه‌ها و راهروها امتداد داشت، پوشانده شده بود. موکت‌ها با یک نوار چوبی تیره از قسمت بالا و پایین از دیوار سفید رنگ پس‌زمینه‌شان جدا می‌شدند. بدم نیامد. به نظرم این بخش از دانشکده رنگ‌ و لعابی گرفته و در مجموع، حال و هوای بهتری پیدا کرده بود. 

دانشکده‌ی ما یک نیروی خدماتی بسیار محبوب و مهربان داشت. دیدمش که گوشه لابی مشغول کار بود. برای سلام و احوال پرسی و پرسیدن سوالی که داشتم جلو رفتم. با دیدن من از جایش بلند شد و مثل همیشه گرم و محترمانه برخورد کرد. چشمم افتاد به چوب‌ها و ابزاری که روی زمین افتاده بود. فهمیدم مشغول نصب ادامه نوارهای چوبی است. خداقوتی گفتم و اشاره کردم که چقدر فضا بهتر شده. لبخند زد و با همان لحن ساده همیشگی‌اش گفت:

«دیدم بچه‌ها هی کار می‌چسبانند و رنگ دیوار کنده می‌شود. دانشکده هم که نمی‌تواند هر ماه هزینه کند و نقاش بیاورد. خلاصه اینکه دیوارها تروتمیز نبودند و جلوه خوبی نداشتند. از طرفی بچه‌ها هم سختشان می‌شد و مدام باید چسب می‌خریدند و چند لایه می‌چسباندند که کارشان روی دیوار بماند و... این شد که پیشنهاد دادم این‌ها را نصب کنیم و گوشه‌شان یک سری سوزن بگذاریم. هم ظاهر دیوارها بهتر می شود و با نصب و برداشتن کاغذها خراب نمی‌شود، هم کار بچه‌ها راحت‌تر می‌شود... »

محض اطمینان پرسیدم: «یعنی ایده‌ی شما بود؟» محجوبانه پاسخ داد: بله، حالا خوب شده خانم مهندس؟!» 

گفتم: «خیلی، خدا خیرتان بدهد!»

 

 

پی نوشت: در مواجهه با این مساله به ظاهر ساده، سه سوال اساسی برایم مطرح شد که گمان می کنم فکر کردن به آن‌ها (به خصوص سوال اول) خالی از لطف و فایده نباشد... 

1- چرا این موضوع برای ما -یعنی آن همه استاد و دانشجو و مدعی در حوزه معماری- به صورت یک مسأله مطرح نشده بود و تا به حال به این فکر نیفتاده بودیم که می‌شود برای آن راه حلی ارائه داد؟ 

2- با توجه به اینکه این اقدام تغییری چشمگیر در فضاها ایجاد کرده بود، چرا مسئولین دانشکده بعد از مطرح شدن این مسأله و دریافت پیشنهاد از سوی آن نیروی خدماتی محترم، به این فکر نیفتادند که موضوع را با اساتید یا دانشجوها مطرح کنند و از ایده یا مشاوره آن‌ها استفاده کنند؟ 

3- اگر این مسأله و پیشنهاد از سوی من که دانشجوی فارغ‌التحصیل معماری همان دانشکده بودم مطرح می‌شد، بودجه یا اختیاراتی به من تعلق می‌گرفت؟ (دوست داشتم مجال این را پیدا می‌کردم که امتحانش کنم.)

 

* تصویر متعلق به بخشی از لابی دانشکده، در یکی از روزهای تحویل پروژه سال‌بالایی‌های آن دوران است. 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۰۰ ، ۰۴:۴۵
رها

چند روز پیش کارم افتاد به مطبی که متعلق به یک زن و شوهر دندان‌پزشک بود. خانم متخصص کودکان و آقا مأمور رسیدگی به دندان‌های بزرگسالان. مطب تمیز و زیبایی داشتند. گوشه‌ی لابی دَرَندشتش فضایی رنگارنگ برای بازی کودکان ساخته بودند. پشت پیشخوان یک‌سری آینه دندان‌پزشکی عروسکی چیده شده بود که احتمالاً به بچه‌ها هدیه می‌دادند. از توجه و سلیقه‌ای که به خرج داده بودند خوشم آمد. در مقابل خانم منشی خوش‌رو که لباس‌های روشنی به تن کرده بود، ایستاده بودم که خانم دکتر مهربان و خوش‌برخورد چند دقیقه‌ای از اتاقش بیرون آمد. با شنیدن صدای هق‌هق یک کودک حواسم رفت پی اتاق که خانم دندان‌پزشک درش را باز گذاشته بود. 

دختر بچه‌ای ۶-۷ ساله توی اتاق راه می‌رفت و گریه می‌کرد. علاوه بر این، صدای خانمی به گوش می‌رسید که سعی می‌کرد محیط و شرایط را برایش عادی کند. خانم منشی نگاه خیره‌ام را که دید لبخندی زد و گفت: «این بچه را دیروز هم آوردند؛ همین‌طور گریه می‌کرد. آخرش کارش را انجام ندادند و رفتند. امروز هم که...»

گریه‌ی بچه ها همیشه برایم غیر قابل تحمل است، اما این بار مسأله فقط این نبود. از شما چه پنهان، خودم هم هر بار پا توی این فضای منحوس می‌گذارم حال و روزم دست کمی از آن کودک ندارد. با این تفاوت که قدم چند وجبی بلندتر شده و دیگر روی گریه کردن ندارم!

یاد دوران کودکی خودم افتادم...

دندان‌های شیری من بیش از حد لازم محکم بوند. آنقدر لق نشدند و نیفتادند که سر و کله‌ی دندان‌های دائمی از پشتشان پیدا شد. باید کشیده می‌شدند. خوب یادم هست یک‌بار که از رفتن به مطب دندان‌پزشکی طفره می‌رفتم و مادرم از پسم بر نمی‌آمد، برادرم دست به کار شد. 

«ببین، اگر الآن نروی، بزرگ که شدی دندان هایت کج‌وکوله می‌شوند. بعد باید بروی تا دندان‌هایت را با سیم به هم وصل کنند. اما قضیه همین‌جا تمام نمی شود. هر هفته تو را می‌برند، روی یک صندلی می‌نشانند و دست‌هایت را به دسته‌هایش می‌بندند. آن وقت به سیم‌های توی دهانت جریان برق وصل می‌کنند...»

و همین‌طور که روی صندلی نشسته بود و در کمال آرامش توضیح می‌داد، دست‌هایش را روی دسته ثابت کرد و تنش را لرزاند تا با این اجرا تأثیر حرف‌هایش را مضاعف کند! 

بدیهی است که در آن لحظه با خود فکر کردم چنانچه اندک رگه‌هایی از واقعیت در این داستان تخیلی باشد، عقل حکم می‌کند از کنارش ساده عبور نکنم! و این گونه شد که طی 20 سال اخیر، همیشه با پای خودم و البته حال کسی که به اختیار خود به سمت شکنجه‌گاه می‌رود به مطب دندان‌پزشکی رفتم. :/ 

 

+ حدود یک هفته بعد دوباره کارم به همان مطب افتاد. این بار شاهد این بودم که چطور خانم دندان‌پزشک با همکاری مادر کودک، بچه‌ی طفل معصوم را می‌ترسانند تا مقاومت نکند. تازه هر جا لازم‌ باشد از هیبت آقای دکتر هم برای وحشت‌آفرینی بیشتر مایه می‌گذارند!

 

+ عنوان، مصرع اول شعری است که آقای «فرزاد باقری» آن را سروده است. به نظرم اگر از جراحی دندان‌ عقلی که در پیش دارم جان سالم به‌در ببرم، می‌توان احتمال کشته شدنم بر اثر درد عشق را- که دلخواه‌تر است-  بیشتر فرض کرد. :)

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۰۰ ، ۰۶:۰۰
رها

پیش‌نوشت: شد بیست‌وهفت سال. طول عمری که از خداوند گرفته‌ام را عرض می‌کنم. به مناسبت این اتفاق فرخنده -که البته دو-سه هفته‌ای از آن می‌گذرد :دی- تصمیم گرفتم بالاخره مطلبی را که چند وقتی است در ذهنم قیقاج می‌رود بنویسم و منتشر کنم...

ماجرا از این قرار است که دوستان روانشناس می‌گویند آدمی یک «منِ واقعی» دارد که خودش است، با جایگاه و ویژگی‌های واقعی‌اش در زندگی؛ و یک «منِ آرمانی». من آرمانی همان است که آدم می‌خواهد باشد و نیست. همان که ممکن است یک وقت‌هایی یواشکی و در دنیای خیالات، چند لحظه‌ای خود را به جای او جا بزند و کیف کند.

منتها اشکال کار آن جا پیش می‌آید که فاصله من واقعی با من آرمانی زیاد شود. به خصوص اگر شخص «من آرمانی» را زیادی باور کند که نورعلی‌نور است. این‌طوری در دنیای واقعی انتظار دارد به همان اندازه باورش کنند و جدی‌اش بگیرند، در حالی که دیگران با من واقعی‌اش معاشرت می‌کنند و آن یکی را اصلاً نمی‌شناسند!

می‌شود این بحث را پیچیده کرد و مته به خشخاش گذاشت که اصلاً «واقعیت» چیست و... که پیشنهاد می‌کنم صرف نظر کنیم. چرا که نه سواد بنده قد می‌دهد و نه احتمالاً حوصله‌ی شما. از این گذشته آن قدر آدم باسواد در این مورد صحبت کرده است که بنده به خودم اجازه ندهم وقتتان را بگیرم. 

الغرض؛ تجربه این بیست‌واندی سال به بنده ثابت کرده هر وقت در زندگی چند صباحی از جریان جامعه دور می‌مانم(مثل گوشه‌نشینی ناخواسته این روزها) به دلایلی دچار معضل «پروبال‌گرفتگی من آرمانی» و تبعاتش می‌شوم که اگر فرصتی بود بعداً در موردشان صحبت می‌کنم. متنی که در ادامه می‌آید شاید گونه‌ای اعتراف باشد و شاید هم تلاشی برای روشن کردن تکلیفم با خودم... اگر بخوانیدش در این احوال با من شریک می‌شوید و شاید حتی آن را راهکاری یافتید برای رهایی و سبک شدن. اگر نخوانید هم چیزی را از دست نمی‌دهید؛ تا همین جا هم که خواندید دمتان گرم و سرتان سلامت. :)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۵۹
رها

نمی‌دانم شیوه‌ی تدرس ادبیات در مدارس همه جا به شکلی که من تجربه کرده‌ام بوده است یا نه. در دوره­‌ی ما معلمین ادبیات، شعر را بی‌رحمانه تکه‌ و پاره می‌کردند و تحویلمان می‌دادند. طوری که دیگر نه جانی برای شعر می‌ماند و نه روحی. عذر بدتر از گناهشان هم این بود که کنکور این را از ما می‌خواهد! لعنت به کنکور... نه اینکه فکر کنید قرار است در ادامه غر بزنم و لعن و نفرین کنم، نه. در اصل این متن را برای تقدیر از یک معلم ادبیات می‌نویسم...

سال سوم دوران راهنمایی بود. اوایل سال تحصیلی خانم معلم ما در کنار بهره‌گیری از همان شیوه‌ی مرسوم، تکلیف کوچک و ساده‌ای را برایمان طرح کردند. قرار بود در کلاس حدوداً سی نفره‌ی ما، هر کدام از بچه‌ها تا پایان سال تحصیلی غزلی از حافظ را از بر کند و رو به جمعیت کلاس بخواند.

به خاطر علاقه‌ی همیشگی ام به خواندن و حفظ کردن شعر، تکلیف را دوست داشتم و دلم می‌خواست به بهترین شکل ممکن انجامش بدهم. ولی راستش کمی از اشعار حافظ می‌ترسیدم. برای من دیوان حافظ کتابی قطور با جلد قهوه‌ای کمرنگ بود که معمولاً در دستان پدرم می‌دیدمش. تا آن موقع یکی دوباری به داخلش سرک کشیدم اما اینقدر خواندن اشعارش به نظرم سخت آمد که منصرف شدم.

بالاخره تصمیم گرفتم ترسم را کنار بگذارم و شانسم را امتحان کنم. البته یادم نمی‌آید تلاش خاصی هم برای عبور از این ترس کرده باشم. اراده کردم و رفتم به سراغ آن یکی دیوان حافظ خانه‌مان؛ کتاب سبزی که بیشتر دوستش داشتم.... انگار آدمیزاد هر چه کم سن و سال‌تر باشد، جسارت بیشتری برای روبه‌رو شدن با ترس‌هایش دارد.

القصه، شروع کردم به تورق کتاب سبز رنگ. هر روز از میان شعرهای دشوار، شعری جدید پیدا می‌کردم و تعجب می‌کردم از اینکه معنی‌اش را تا حد زیادی می‌فهمم! به ظاهر حضرت حافظ ملاحظه حال من نوجوان را هم کرده بود و غزل‌ها آن‌قدری که فکر می‌کردم هم از حوزه‌ی درک من خارج نبودند! شعرخوانی در کلاسمان که شروع شد، مصمم‌تر شدم. آن قدر گشتم و حفظ کردم تا بالاخره یکی انتخاب شد...

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی/ خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

از یک جایی، هر جلسه از کلاس حداقل یک غزل از حافظ می‌شنیدیم و گوشمان آشناتر و مأنوس‌تر می‌شد. همان سال بود که مشاعره به یکی از تفریحات مورد علاقه‌مان در زنگ‌های تفریح تبدیل شد. به نوعی سر ذوق آمده بودیم و برای جذاب‌تر شدن بازی که هم که شده بیشتر به خواجه‌ی شیراز سر می‌زدیم. :)

سال­‌ها گذشت و آرام‌آرام حافظ‌خوانی برای من تبدیل شد به همراه لحظه‌های خوب و مرهم اوقات آشفته؛ طوری که بعضی از غزل‌ها به خاطراتم گره خورده‌اند. هر وقت دلم آشوب می‌شود و می‌مانم، تفألی می‌زنم و شروع می‌کنم به خواندن که در اکثر اوقات جواب می‌دهد و احوالاتم را زیرورو می‌کند...

در هر دو تجربه زندگی دانشجویی این انرژی به بقیه هم سرایت کرد و پای دیوان حافظ به محفل‌های دوستانه‌مان باز شد. هنوز هم گاهی پیام می‌دهند و می‌خواهند برایشان از حضرت حافظ کسب تکلیف کنم و پاسخ را برسانم. :)) و من همه‌ی این حال خوب را مدیون آن تکلیف هوشمندانه معلم ادبیات سال سوم راهنمایی‌مان هستم که ان‌شاالله هر جا هستند سلامت باشد که حق معلمی را لااقل برای من یکی تمام و کمال به‌جا آوردند.

*

امشب کتاب سبز رنگ را برده بودم تا برای خانواده فال بگیرم. داشتم برای مادرم تعریف می‌کردم که از میان نسخه‌هایی که از دیوان حافظ داریم این یکی را از همه بیشتر دوست دارم. خندید و گفت از جلد پاره پوره‌اش مشخص است! جا خوردم و سریع گفتم حتماً دستی به سر رویش می‌کشم. گفت: «نه اتفاقاْ، کتاب کهنه و دست خورده گاهی نشان از علاقه‌مندی صاحبش دارد و همین زیبایش می‌کند. کتاب را وقتی نخوانی که معلوم است سالم و تمیز می‌ماند.»

*

قبل از قرنطینه و تعطیل شدن خوابگاه‌ها برای بار آخر دور هم جمع شدیم تا اگر فرصت ادامه دادن به آن هم‌نشینی دل‌پذیر تکرار نشد، لااقل به خوبی خداحافظی کرده باشیم. یکی از برنامه‌ها حافظ‌خوانی و فال حافظ گرفتن برای جمع بود. امشب یکی از همان بچه‌ها پیام داد و خواست برایش فال بگیرم. گرفتم، اما نتیجه خیلی غمناک بود! کمابیش در جریان مشکلات زندگی این دوستمان بودم. با خودم گفتم این را برایش بفرستم که حالش گرفته می‌شود! در میان دو راهی بین صداقت و صلاح دوستم، دومی را انتخاب کردم؛ نتیجه قبلی را گذاشتم به حساب شلوغ بودن سر حضرت در این ساعات و فالی دیگر گرفتم. جالب اینجاست نتیجه را که فرستادم، از «حال خوب کن» بودن شعر و تطابق آن با نیتش خوشحال بود! خلاصه اینکه امیدوارم حضرت حافظ، به حق رفاقتمان هم که شده این جسارت و دخالت نابه‌جای بنده را ببخشایند و حلال کنند. :دی

*

یلدای همگی مبارک :)

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۹ ، ۰۵:۳۱
رها